- ۱
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
- ۲
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ای ست که هیچ آفریده نگشادست
- ۳
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
- ۴
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی ست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
- ۵
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زآن خراب آبادست
- ۶
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
- ۷
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
— حافظِ شیرازی

