- ۱
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دل خویش به دریا فکنم
- ۲
از دل تنگ گنه کار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
- ۳
مایه خوش دلی آن جاست که دل دار آن جاست
می کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
- ۴
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم
- ۵
خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده در بند کمرترکش جوزا فکنم
- ۶
جرعه جام بر این تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
- ۷
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
— حافظِ شیرازی

