Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۰

غزلیات

۳۴۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    من که از آتش دل چون خم می در جوشم

    مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

  2. ۲

    قصد جان است طمع در لب جانان کردن

    تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم

  3. ۳

    من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

    هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

  4. ۴

    حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

    این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

  5. ۵

    هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

    فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

  6. ۶

    پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

    من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

  7. ۷

    خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

    پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم

  8. ۸

    من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم

    چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

  9. ۹

    گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

    شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل