- ۱
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
- ۲
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
- ۳
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
- ۴
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
- ۵
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
- ۶
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
- ۷
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم
- ۸
من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
- ۹
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
— حافظِ شیرازی

