- ۱
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
- ۲
سزای تکیه گهت منظری نمی بینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم
- ۳
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم
- ۴
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم
- ۵
نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
- ۶
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
- ۷
به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
— حافظِ شیرازی

