- ۱
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
- ۲
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
- ۳
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
- ۴
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
- ۵
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گرچه پیرم
- ۶
قراری بسته ام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم
- ۷
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
- ۸
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
- ۹
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
- ۱۰
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می آید صفیرم
- ۱۱
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگرچه مدعی بیند حقیرم
— حافظِ شیرازی

