- ۱
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
- ۲
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
- ۳
بر آستان مرادت گشاده ام در چشم
که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
- ۴
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله
که روز بی کسی آخر نمی روی ز سرم
- ۵
غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
- ۶
به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم
- ۷
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم
— حافظِ شیرازی

