Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۸

غزلیات

۳۱۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم

    تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

  2. ۲

    به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

    به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

  3. ۳

    نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

    گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

  4. ۴

    ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

    که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

  5. ۵

    فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

    دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم

  6. ۶

    شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

    رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

  7. ۷

    کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

    نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

  8. ۸

    تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده

    چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل