- ۱
به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
- ۲
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
- ۳
چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
- ۴
بیار باده که عمریست تا من از سر امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
- ۵
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
- ۶
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
- ۷
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم
— حافظِ شیرازی

