Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۴

غزلیات

۳۱۴ از ۴۹۵

  1. ۱

    دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

    لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم

  2. ۲

    عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست

    دیرگاه است کز این جام هلالی مستم

  3. ۳

    از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور

    در سر کوی تو از پای طلب ننشستم

  4. ۴

    عافیت چشم مدار از من میخانه نشین

    که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم

  5. ۵

    در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است

    تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم

  6. ۶

    بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود

    چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم

  7. ۷

    بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا

    که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم

  8. ۸

    صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت

    آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم

  9. ۹

    رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود

    کرد غم خواری شمشاد بلندت پستم

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل