Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱

غزلیات

۳۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

    یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است

  2. ۲

    تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

    هر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است

  3. ۳

    کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف

    صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

  4. ۴

    شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست

    تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

  5. ۵

    عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو

    در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

  6. ۶

    من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می

    زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

  7. ۷

    اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین

    با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

  8. ۸

    آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می زند

    قوت جان حافظش در خنده زیر لب است

  9. ۹

    آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد

    زاغ کلک من بنامیزد چه عالی مشرب است

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل