- ۱
شممت روح وداد و شمت برق وصال
بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
- ۲
أ حادیا بجمال الحبیب قف و انزل
که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
- ۳
حکایت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
- ۴
بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم
کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال
- ۵
چو یار بر سر صلح است و عذر می طلبد
توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
- ۶
به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ
که کس مباد چو من در پی خیال محال
- ۷
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی
به خاک ما گذری کن که خون مات حلال
— حافظِ شیرازی

