- ۱
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
- ۲
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
- ۳
سری که بر سر گردون به فخر می سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
- ۴
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
- ۵
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
- ۶
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بی کران فراق
- ۷
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
- ۸
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق
- ۹
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده ست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
- ۱۰
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر می خورم ز خوان فراق
- ۱۱
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
- ۱۲
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق
— حافظِ شیرازی

