- ۱
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
- ۲
از بس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
- ۳
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
- ۴
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش
- ۵
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش
- ۶
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
- ۷
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
— حافظِ شیرازی

