Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۱

غزلیات

۲۹۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

  2. ۲

    از بس که دست می گزم و آه می کشم

    آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

  3. ۳

    دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود

    گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

  4. ۴

    کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

    بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش

  5. ۵

    خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

    بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش

  6. ۶

    وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

    آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

  7. ۷

    ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام

    جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل