Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۰

غزلیات

۲۹۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    دلم رمیده شد و غافلم من درویش

    که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش

  2. ۲

    چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

    که دل به دست کمان ابرویی ست کافرکیش

  3. ۳

    خیال حوصله بحر می پزد هیهات

    چه هاست در سر این قطره محال اندیش

  4. ۴

    بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را

    که موج می زندش آب نوش بر سر نیش

  5. ۵

    ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

    گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

  6. ۶

    به کوی میکده گریان و سرفکنده روم

    چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش

  7. ۷

    نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر

    نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش

  8. ۸

    بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ

    خزانه ای به کف آور ز گنج قارون بیش

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل