Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۹

غزلیات

۲۸۹ از ۴۹۵

  1. ۱

    مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

    لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

  2. ۲

    دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

    بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

  3. ۳

    من همان به که از او نیک نگه دارم دل

    که بد و نیک ندیده ست و ندارد نگهش

  4. ۴

    بوی شیر از لب همچون شکرش می آید

    گرچه خون می چکد از شیوه چشم سیهش

  5. ۵

    چارده ساله بتی چابک شیرین دارم

    که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

  6. ۶

    از پی آن گل نورسته دل ما یارب

    خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

  7. ۷

    یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند

    ببرد زود به جانداری خود پادشهش

  8. ۸

    جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در

    صدف سینه حافظ بود آرامگهش

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل