- ۱
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
- ۲
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
- ۳
من همان به که از او نیک نگه دارم دل
که بد و نیک ندیده ست و ندارد نگهش
- ۴
بوی شیر از لب همچون شکرش می آید
گرچه خون می چکد از شیوه چشم سیهش
- ۵
چارده ساله بتی چابک شیرین دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
- ۶
از پی آن گل نورسته دل ما یارب
خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش
- ۷
یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
- ۸
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سینه حافظ بود آرامگهش
— حافظِ شیرازی

