- ۱
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
- ۲
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست
تا دید محتسب که سبو می کشد به دوش
- ۳
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
- ۴
گفتا نه گفتنیست سخن گرچه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
- ۵
ساقی بهار می رسد و وجه می نماند
فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
- ۶
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش
- ۷
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی
پروانه مراد رسید ای محب خموش
- ۸
ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
- ۹
چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش
— حافظِ شیرازی

