Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۰

غزلیات

۲۸۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش

    به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

  2. ۲

    کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

    که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

  3. ۳

    زمانه از ورق گل مثال روی تو بست

    ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش

  4. ۴

    تو خفته ای و نشد عشق را کرانه پدید

    تبارک الله از این ره که نیست پایانش

  5. ۵

    جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد

    که جان زنده دلان سوخت در بیابانش

  6. ۶

    بدین شکسته بیت الحزن که می آرد

    نشان یوسف دل از چه زنخدانش

  7. ۷

    بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم

    که سوخت حافظ بی دل ز مکر و دستانش

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل