- ۱
چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
- ۲
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
- ۳
زمانه از ورق گل مثال روی تو بست
ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
- ۴
تو خفته ای و نشد عشق را کرانه پدید
تبارک الله از این ره که نیست پایانش
- ۵
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد
که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
- ۶
بدین شکسته بیت الحزن که می آرد
نشان یوسف دل از چه زنخدانش
- ۷
بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
که سوخت حافظ بی دل ز مکر و دستانش
— حافظِ شیرازی

