Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۸

غزلیات

۲۷۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

    که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

  2. ۲

    سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

    مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

  3. ۳

    بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

    به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

  4. ۴

    کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار

    که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

  5. ۵

    بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم

    به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

  6. ۶

    نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

    سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

  7. ۷

    کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ

    ولیکن خنده می آید بدین بازوی بی زورش

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل