Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۷

غزلیات

۲۷۷ از ۴۹۵

  1. ۱

    فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

    گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

  2. ۲

    دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

    خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

  3. ۳

    جای آن است که خون موج زند در دل لعل

    زین تغابن که خزف می شکند بازارش

  4. ۴

    بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

    این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

  5. ۵

    ای که در کوچه معشوقه ما می گذری

    بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

  6. ۶

    آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

    هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

  7. ۷

    صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل

    جانب عشق عزیز است فرومگذارش

  8. ۸

    صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

    به دو جام دگر آشفته شود دستارش

  9. ۹

    دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

    نازپرورد وصال است مجو آزارش

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل