- ۱
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس
- ۲
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
- ۳
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
- ۴
زاهد از ما به سلامت بگذر کـ این می لعل
دل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس
- ۵
گفت وگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربده ای این که مبین آن که مپرس
- ۶
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس
- ۷
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس
- ۸
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
— حافظِ شیرازی

