Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۱

غزلیات

۲۷۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

    که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس

  2. ۲

    کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

    که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

  3. ۳

    به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

    زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

  4. ۴

    زاهد از ما به سلامت بگذر کـ این می لعل

    دل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس

  5. ۵

    گفت وگوهاست در این راه که جان بگدازد

    هر کسی عربده ای این که مبین آن که مپرس

  6. ۶

    پارسایی و سلامت هوسم بود ولی

    شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس

  7. ۷

    گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

    گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس

  8. ۸

    گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

    حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل