- ۱
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
- ۲
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
- ۳
آن چنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
- ۴
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
- ۵
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
- ۶
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس
- ۷
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
— حافظِ شیرازی

