Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۲

غزلیات

۲۵۲ از ۴۹۵

  1. ۱

    گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

    بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

  2. ۲

    خرم آن روز که با دیده گریان بروم

    تا زنم آب در میکده یک بار دگر

  3. ۳

    معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

    تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

  4. ۴

    یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

    حاش لله که روم من ز پی یار دگر

  5. ۵

    گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

    هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

  6. ۶

    عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند

    غمزه شوخش و آن طره طرار دگر

  7. ۷

    راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

    هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

  8. ۸

    هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

    کندم قصد دل ریش به آزار دگر

  9. ۹

    بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

    غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل