- ۱
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
- ۲
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
- ۳
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
- ۴
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
- ۵
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
- ۶
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
- ۷
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وآن گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
- ۸
دوش می گفت به مژگان درازت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
- ۹
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
— حافظِ شیرازی

