Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۰

غزلیات

۲۴۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

    وجه می می خواهم و مطرب که می گوید رسید

  2. ۲

    شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام

    بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید

  3. ۳

    قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت

    باده و گل از بهای خرقه می باید خرید

  4. ۴

    گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

    من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید

  5. ۵

    با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

    از کریمی گوییا در گوشه ای بویی شنید

  6. ۶

    دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

    جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

  7. ۷

    این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت

    وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

  8. ۸

    عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

    گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

  9. ۹

    تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

    این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل