Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۸

غزلیات

۲۳۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

    هلال عید در ابروی یار باید دید

  2. ۲

    شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

    کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

  3. ۳

    مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

    که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

  4. ۴

    نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

    گل وجود من آغشته گلاب و نبید

  5. ۵

    بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

    چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

  6. ۶

    بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

    که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

  7. ۷

    چو ماه روی تو در شام زلف می دیدم

    شبم به روی تو روشن چو روز می گردید

  8. ۸

    به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

    به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

  9. ۹

    ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

    بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل