- ۱
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
- ۲
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
- ۳
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
- ۴
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
- ۵
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
- ۶
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
- ۷
چو ماه روی تو در شام زلف می دیدم
شبم به روی تو روشن چو روز می گردید
- ۸
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
- ۹
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید
— حافظِ شیرازی

