- ۱
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
فغان که بخت من از خواب در نمی آید
- ۲
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمی آید
- ۳
قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم
درخت کام و مرادم به بر نمی آید
- ۴
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید
- ۵
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید
- ۶
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
- ۷
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
- ۸
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
- ۹
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید
— حافظِ شیرازی

