Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۷

غزلیات

۲۳۷ از ۴۹۵

  1. ۱

    نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید

    فغان که بخت من از خواب در نمی آید

  2. ۲

    صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

    که آب زندگیم در نظر نمی آید

  3. ۳

    قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم

    درخت کام و مرادم به بر نمی آید

  4. ۴

    مگر به روی دلارای یار ما ور نی

    به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید

  5. ۵

    مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

    وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید

  6. ۶

    ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

    ولی چه سود یکی کارگر نمی آید

  7. ۷

    بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

    ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

  8. ۸

    در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

    بلای زلف سیاهت به سر نمی آید

  9. ۹

    ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

    کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل