Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۳

غزلیات

۲۳۳ از ۴۹۵

  1. ۱

    دست از طلب ندارم تا کام من برآید

    یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

  2. ۲

    بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

    کز آتش درونم دود از کفن برآید

  3. ۳

    بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

    بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

  4. ۴

    جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

    نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

  5. ۵

    از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

    خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

  6. ۶

    گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

    هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل