- ۱
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
- ۲
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
- ۳
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
- ۴
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
- ۵
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
- ۶
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن برآید
— حافظِ شیرازی

