Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۲۷

غزلیات

۲۲۷ از ۴۹۵

  1. ۱

    گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

    تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

  2. ۲

    رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

    حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

  3. ۳

    گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

    ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

  4. ۴

    اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

    که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

  5. ۵

    عشق می ورزم و امید که این فن شریف

    چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

  6. ۶

    دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت

    سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

  7. ۷

    حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را

    تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

  8. ۸

    ذره را تا نبود همت عالی حافظ

    طالب چشمه خورشید درخشان نشود

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل