- ۱
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی خبر نرود
- ۲
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
- ۳
سواد دیده غمدیده ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
- ۴
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
- ۵
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
- ۶
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
- ۷
من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
- ۸
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به در نرود
- ۹
سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
- ۱۰
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
- ۱۱
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود
— حافظِ شیرازی

