- ۱
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
- ۲
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
- ۳
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
- ۴
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود
- ۵
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
- ۶
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
- ۷
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
— حافظِ شیرازی

