Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۲۲

غزلیات

۲۲۲ از ۴۹۵

  1. ۱

    از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

    نرود کارش و آخر به خجالت برود

  2. ۲

    کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا

    به تجمل بنشیند به جلالت برود

  3. ۳

    سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

    که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

  4. ۴

    کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

    حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

  5. ۵

    ای دلیل دل گم گشته خدا را مددی

    که غریب ار نبرد ره به دلالت برود

  6. ۶

    حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است

    کس ندانست که آخر به چه حالت برود

  7. ۷

    حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

    بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل