Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۸

غزلیات

۲۱۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود

    تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

  2. ۲

    من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار

    گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

  3. ۳

    خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش

    همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

  4. ۴

    بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست

    زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود

  5. ۵

    همت عالی طلب جام مرصع گو مباش

    رند را آب عنب یاقوت رمانی بود

  6. ۶

    گرچه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین

    کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

  7. ۷

    نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

    خودپسندی جان من برهان نادانی بود

  8. ۸

    مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان

    نستدن جام می از جانان گران جانی بود

  9. ۹

    دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب

    ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل