Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۳

غزلیات

۲۱۳ از ۴۹۵

  1. ۱

    گوهر مخزن اسرار همان است که بود

    حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

  2. ۲

    عاشقان زمره ارباب امانت باشند

    لاجرم چشم گهربار همان است که بود

  3. ۳

    از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

    بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

  4. ۴

    طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید

    هم چنان در عمل معدن و کان است که بود

  5. ۵

    کشته غمزه خود را به زیارت دریاب

    زانکه بیچاره همان دل نگران است که بود

  6. ۶

    رنگ خون دل ما را که نهان می داری

    همچنان در لب لعل تو عیان است که بود

  7. ۷

    زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند

    سال ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود

  8. ۸

    حافظا بازنما قصه خونابه چشم

    که بر این چشمه همان آب روان است که بود

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل