Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۱

غزلیات

۲۱۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

    تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

  2. ۲

    رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

    جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

  3. ۳

    جان عشاق سپند رخ خود می دانست

    و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

  4. ۴

    گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم

    که نهانش نظری با من دلسوخته بود

  5. ۵

    کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل

    در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

  6. ۶

    دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

    الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

  7. ۷

    یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

    آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

  8. ۸

    گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

    یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل