Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱

غزلیات

۲۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

    گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

  2. ۲

    که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست

    که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

  3. ۳

    شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

    پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست

  4. ۴

    در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو

    به هواداری آن عارض و قامت برخاست

  5. ۵

    مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت

    به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

  6. ۶

    پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت

    سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

  7. ۷

    حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری

    کآتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل