- ۱
شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
- ۲
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی گنهند
- ۳
جفا نه پیشه درویشیست و راهروی
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
- ۴
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
- ۵
به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
- ۶
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
- ۷
غلام همت دردی کشان یک رنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
- ۸
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
که سالکان درش محرمان پادشهند
- ۹
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره بی همتان به خود ندهند
— حافظِ شیرازی

