- ۱
در نظربازی ما بی خبران حیران اند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
- ۲
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردان اند
- ۳
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
- ۴
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندان اند
- ۵
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
- ۶
وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیران اند
- ۷
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشق بازان چنین مستحق هجران اند
- ۸
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
- ۹
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
- ۱۰
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
- ۱۱
گر شوند آگه از اندیشه ما مغ بچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
— حافظِ شیرازی

