Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۹۳

غزلیات

۱۹۳ از ۴۹۵

  1. ۱

    در نظربازی ما بی خبران حیران اند

    من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

  2. ۲

    عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

    عشق داند که در این دایره سرگردان اند

  3. ۳

    جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

    ماه و خورشید همین آینه می گردانند

  4. ۴

    عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

    ما همه بنده و این قوم خداوندان اند

  5. ۵

    مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

    آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

  6. ۶

    وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد

    که در آن آینه صاحب نظران حیران اند

  7. ۷

    لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

    عشق بازان چنین مستحق هجران اند

  8. ۸

    مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

    ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

  9. ۹

    گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

    عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

  10. ۱۰

    زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

    دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

  11. ۱۱

    گر شوند آگه از اندیشه ما مغ بچگان

    بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل