Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۹۱

غزلیات

۱۹۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

    بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

  2. ۲

    اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

    وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

  3. ۳

    دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

    نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

  4. ۴

    گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

    گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

  5. ۵

    پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده است بو

    از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

  6. ۶

    چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

    سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

  7. ۷

    زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

    از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

  8. ۸

    شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواهم مدد

    تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

  9. ۹

    با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

    کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل