- ۱
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
- ۲
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
- ۳
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
- ۴
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
- ۵
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
- ۶
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
- ۷
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
— حافظِ شیرازی

