- ۱
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
- ۲
بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
- ۳
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
- ۴
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
- ۵
من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب
مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند
- ۶
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
- ۷
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبری ست کز آن شاخ نباتم دادند
- ۸
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
— حافظِ شیرازی

