- ۱
بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
- ۲
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
- ۳
هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سم سمند
- ۴
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می باش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
- ۵
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
- ۶
من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
- ۷
بازمستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بود اندر بند
— حافظِ شیرازی

