Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۷

غزلیات

۱۷۷ از ۴۹۵

  1. ۱

    نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

    نه هر که آینه سازد سکندری داند

  2. ۲

    نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

    کلاه داری و آیین سروری داند

  3. ۳

    تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

    که دوست خود روش بنده پروری داند

  4. ۴

    غلام همت آن رند عافیت سوزم

    که در گداصفتی کیمیاگری داند

  5. ۵

    وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

    وگر نه هر که تو بینی ستمگری داند

  6. ۶

    بباختم دل دیوانه و ندانستم

    که آدمی بچه ای شیوه پری داند

  7. ۷

    هزار نکته باریک تر ز مو این جاست

    نه هر که سر بتراشد قلندری داند

  8. ۸

    مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

    که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

  9. ۹

    به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد

    جهان بگیرد اگر دادگستری داند

  10. ۱۰

    ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

    که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل