- ۱
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
- ۲
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
- ۳
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
- ۴
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
- ۵
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگر نه هر که تو بینی ستمگری داند
- ۶
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه ای شیوه پری داند
- ۷
هزار نکته باریک تر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
- ۸
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
- ۹
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
- ۱۰
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
— حافظِ شیرازی

