Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۸

غزلیات

۱۶۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

    بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

  2. ۲

    به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

    شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

  3. ۳

    پیام داد که خواهم نشست با رندان

    بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

  4. ۴

    رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل

    که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

  5. ۵

    بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

    چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

  6. ۶

    به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

    که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

  7. ۷

    فغان که در طلب گنج نامه مقصود

    شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

  8. ۸

    دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

    بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

  9. ۹

    هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

    در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل