- ۱
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
- ۲
به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
- ۳
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
- ۴
رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
- ۵
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
- ۶
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
- ۷
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
- ۸
دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
- ۹
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
— حافظِ شیرازی

