Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۸

غزلیات

۱۵۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    من و انکار شراب این چه حکایت باشد

    غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

  2. ۲

    تا به غایت ره میخانه نمی دانستم

    ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد

  3. ۳

    زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز

    تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

  4. ۴

    زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است

    عشق کاری ست که موقوف هدایت باشد

  5. ۵

    من که شب ها ره تقوا زده ام با دف و چنگ

    این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

  6. ۶

    بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

    پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

  7. ۷

    دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می گفت

    حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل