- ۱
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
- ۲
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
- ۳
قد خمیده ما سهلت نماید اما
بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
- ۴
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
جام می مغانه هم با مغان توان زد
- ۵
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
- ۶
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
- ۷
گر دولت وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیل بر آستان توان زد
- ۸
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
- ۹
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
- ۱۰
حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد
— حافظِ شیرازی

