Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۴

غزلیات

۱۵۴ از ۴۹۵

  1. ۱

    راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

    شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

  2. ۲

    بر آستان جانان گر سر توان نهادن

    گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

  3. ۳

    قد خمیده ما سهلت نماید اما

    بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

  4. ۴

    در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

    جام می مغانه هم با مغان توان زد

  5. ۵

    درویش را نباشد برگ سرای سلطان

    ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد

  6. ۶

    اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

    عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

  7. ۷

    گر دولت وصالت خواهد دری گشودن

    سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

  8. ۸

    عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

    چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

  9. ۹

    شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست

    گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد

  10. ۱۰

    حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی

    باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل