Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۲

غزلیات

۱۵۲ از ۴۹۵

  1. ۱

    در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

  2. ۲

    جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

    عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

  3. ۳

    عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

    برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

  4. ۴

    مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

    دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

  5. ۵

    دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

    دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

  6. ۶

    جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

    دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

  7. ۷

    حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

    که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل