Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۱

غزلیات

۱۵۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد

    به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارزد

  2. ۲

    به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند

    زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی ارزد

  3. ۳

    رقیبم سرزنش ها کرد کز این باب رخ برتاب

    چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد

  4. ۴

    شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

    کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

  5. ۵

    چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

    غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

  6. ۶

    تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

    که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد

  7. ۷

    چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

    که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل