- ۱
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
- ۲
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوش که شد منزل آسایش و خوابت
- ۳
درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
- ۴
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
- ۵
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت
- ۶
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
- ۷
دور است سر آب از این بادیه هشدار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
- ۸
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
- ۹
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
- ۱۰
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت
— حافظِ شیرازی

