- ۱
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
- ۲
خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوش تر نمی گیرد
- ۳
بیا ای ساقی گل رخ بیاور باده رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد
- ۴
صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد
- ۵
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد
- ۶
از آن رو هست یاران را صفا ها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد
- ۷
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد
- ۸
نصیحتگو ی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد
- ۹
میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد
- ۱۰
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوش تر نمی گیرد
- ۱۱
سخن در احتیاج ما و استغنا ی معشوق است
چه سود افسونگر ی ای دل که در دلبر نمی گیرد
- ۱۲
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندر وار
اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد
- ۱۳
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد
- ۱۴
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد
— حافظِ شیرازی

