Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۶

غزلیات

۱۴۶ از ۴۹۵

  1. ۱

    صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد

    دل شوریده ما را به نو در کار می آورد

  2. ۲

    من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم

    که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد

  3. ۳

    فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن

    که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد

  4. ۴

    ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم

    ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد

  5. ۵

    به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه

    کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد

  6. ۶

    سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود

    اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد

  7. ۷

    عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد

    به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد

  8. ۸

    عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه

    ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل